من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم  حسین پناهی

 

 دنیا

 
"دنیا " را بغل گرفتیم ،
گفتند امن است، هیچ کاری با ماندارد
خوابمان برد ،
بیدارشدیم ، دیدیم
آ ب س ت ن تمام درد هایش شده ایم .............

                                                                             "حسین پناهی "

 
 
نیستیم
به دنیا میائیم
عکس یک نفره میگیریم
 
بزرگ می شویم
عکس دو نفره میگیریم
 
پیر میشویم
عکس یک نفره میگیریم ...
 
و بعد دوباره باز نیستیم     " حسین پناهی "
 
 
 
 
 
 صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم
 
از شما چه پنهان
 
که ما از درون زنگ زدیم
 
 

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند …

  

 
این جا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمی درند
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...
حسین پناهی
 
من هیچ ندارم آقا
هیچ
جز چند دانه سیگار
همین صفحه و این قلم
و مشتی افکار ابلهانه
تکیه بده
به شانه هایم اعتماد کن
گریه کن
من نیز چنین خواهم کرد

حسین پناهی
 
 
 

به آتش نگاهش اعتماد نکن !
لمس نکن !
به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند !
به سرزمینی بی رنگ ،
بی بو ، ساکت !
آری !
بگریز و پشت ِابدیت ِمرگ پنهان شو ،
اگر خواستار جاودانگی ِعشقی !

حسین پناهی
 
 
 
 
تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود! کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی...

حسین پناهی
 
 
 
 

بیاد حسین پناهی که هیچ کس را مسئول دلتنگی های خود ندانست

باورش مشکل است ،

مي دانم !

ولي باور کن که در قرن ِ بيستم هنوز ، نسل مورچه ها زنده مانده بودند !

به همين خاطر به خودم گفتم ،

جاي زيست شناسان خالي ،

با آن عينک هاي بزرگ ِ مسخره شان که به چشم تمساح ها مي ماند !

آنان تلاش مي کنند تا در صداي شاخک ِ جانوران ِ کوچک ، رازهاي بزرگ کشف کنند !

صداي شب به نظرم مشکوک مي آيد !

گوش کن !

مي شود هر صداي شبانه اي را گذاشت ...!

مثلن صداي جيرجيرک !

بگو بدانم ، تو شاعر جواني را نمي شناسي تا بنشيند و براي جيرجيرکي شعر بگويد ،

که در آن دل ِ کوچکش را ميان ِ دو درياي بي درخت گم کرده باشد ؟

تصور کن !

حالا نويسنده يي جوان نشسته است و بدون توجه به دل ِ کوچک جيرجيرک ها ،

با مرکب ِ سرخ ،

داستان رنگ ها و خوشه ها را بازنويسي مي کند !

درست در فاصله ي چرخاندن چشم هاي جستجوگرش ،

مورچه ي کوچکي ، در حالي که دست هايش را به هم مي سايد ،

به دوات خيره گشته است !

اگر مورچه در دوات بي اُفتد ؟

نويسنده جوان که سرما خورده است

و داستان رنگها و خوشه ها را بازنويسي مي کند ،

او را بيرون کشيده

و از سر بي حوصله گي يا کنجکاوي و يا شيطنت ،

بر صفحه ي سفيد دفتر رهايش مي کند !

تصور کن !

مورچه ، در آن حالت بر صفحه ي سرد و سفيد ،

ــ مايوس و متعجب ــ خط سرخي از

شرمندگي .... سرعت .... يا نجات مي کشد !

بيا اسم اين خط نامتعادل را بگذاريم : عشق !

خنده دار است !

اما ... !

صداي کوبيدن تخته مي شنوم !

گوش کن !

من خیلی چیزها می دانم که می توانم برای دوستانم تعریف کنم !

می توانم ، تعریف ِ جامعی از گوش ماهی ها

و تفسیر جامعی از زاد و ولد ِ خرس ها بدهم !

می توانم ثابت کنم که درختان گریه می کنند

و گنجشک ها

در ابتذال طاقت فرسای زمستان ِ زندگی کوچکشان ، خود را از شاخه می آویزند !

می توانم ثابت کنم که زندگی در سطح ، بر یک محور ثابت می چرخد !

می توانم زمستان را با صداقت لمس کنم ، بدون اینکه دکمه های کتم را ببندم !

می توانم ثابت کنم که بهار ، دام ِ رنگارنگ ِ سال است

تا با آن صید ِ سایر فصول را تور کند !

می توانم ، سه ساعت تمام درباره ی صبر ِ لاک پشت ها ، نازک دلی فیل ها ، نجابت پنگوئن ها ، اجبار گرگها ، غریزه ی جنسی ملخها و حتا کروکی های جنگی و نرم ِ زنبور های ملکه صحبت کنم ،

بدون اینکه هیچ کدام از دستهایم را روی تریبون بکوبم

و با نگاه از شنونده هایم بخواهم ، که هیجان خود را داد بزنند !

تا من در آن غفلت ، نیم کوزه آب خورده باشم !

من خیلی چیزها می دانم

که می توانم برای دوستانم تعریف کنم !

می توانم رک و پوست کنده بگویم که چرا مضرات دخانیات را ،

به وراجی های پدرانه شان ، در باب ِ سلامت ِ مزاج ترجیح می دهم !

سگ های ولگرد ، موس موس کنان پـُـشت ِ در ِ اتاقم آمده اند ،

تا به من بفهمانند که شب ِ سرد از نیمه هم گذشته است !

در حیاط بی حصار خانه ی من ،

سگ ها اینقدر آزادی دارند که توله هایشان را بلیسند !

می دانی چیست ؟

به نظر می رسد زندگی مشکل نیست ، بلکه مشکلات زندگی اند !

می بینی ؟

می بینی به چه روزی افتاده ام ؟

حق با تو بود !

می بایست می خوابیدم !

اما به سگ ها سوگند ، که خواب کلکِ شیطان است ،

تا از شصت سال عمر ، سی سالش را به نفع ِ مرگ ذخیره کند !

می شود به جای خواب به ریلها و کفش ها و چشم ها فکر کرد

و از نو نتیجه گرفت که با وفاترین جفت های عالم ،

کفش های آدمی اند !

می شود به زنبور هایی فکر کرد که دنیای به آن بزرگی را گذاشته اند

و آمده اند زیر سقفِ خانه ی ما خانه ساخته اند !

می شود به تشبیهات خندید !

به زمین و مروارید ! به خورشید و آتشفشان ! به ستاره ها و فرزانه های عشق !

به هوای خاکستری و گیسوهای عروس ِ پیر !

به رعد و برق ِ آسمان و خشم ِ خداهای آهنی !

تصور کن !

هنوز هم زمین گرد است و منجمین پیر ِ کنجکاو ، از پشت تلسکوپ های مسخره شان

ــ که به مرور به خرطوم فیل های تشنه شبیه می شوند ــ

به دنبال ِ ستاره ی ناشناخته ی تازه تری می گردند !

به من بگو ! فرزانه ی من !

خواب بهتر است یا بیداری ؟

 

 

 

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش کنيم

حسین پناهی

 
 
 
 

  

تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت

زوووووووو.....

تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود

 
 
 

**اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد!!!*

 

*می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .*

* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *

*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... *

 *بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *

*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. *

*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *

*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!*

 

 

*این روزها به جای" شرافت" از انسان ها *

* فقط" شر" و " آفت" می بینی !*

 

*راســــــتی،

دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!

"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب*

 

*می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ *

*یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب ! *

*بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...*

*وقتی کسی اندازت نیست *

* دست بـه اندازه ی خودت نزن...*

 

*این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!

بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،

بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا

بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام

،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح

، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان *

*بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو......*

*ماندن به پای کسی که دوستش داری *

* قشنگ ترین اسارت زندگی است !*

*می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما*

* بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...*

می دانی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

 به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!!*

*مگه اشك چقدر وزن داره...؟ *

*که با جاري شدنش ، اينقدر سبک مي شيم...*

*من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...*

* یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم *

* ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...*

*و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم

 
 
+ نوشته شده توسط سهیلا در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 و ساعت 14:4 |


Powered By
BLOGFA.COM